|
میترسم و فکر میکنم یکروز
حدود چنددقیقه مانده به چهار
عصر
پستچی میآید و میایستد پشتِ
در
با یکبغل گلِ سفید و
یادداشتی بهدستخطِ تو:
«تولدت مبارک ...»
تا
کسی که نیست
در را بهرویش باز کند و
گلها را بگیرد از دستش،
اما،
من از آن کسی که نیست
میترسم
...
از آن کسی که نیست
که نمیتواند حتی
برای چنددقیقه هم که شده
پستچیای که نیست
که هرگز نیامده را
دعوت کند به یک فنجان قهوهی ساده...
"من مثل ساعتی مریضم
و به دقت درد می کشم
سکوت تانکی ست
که برزمین فکرهایم می چرخد و
علامت می گذارد
ازروی همین علامت ها دکتر
نقشه جغرافیایی روحم را روی میز می کشد
و با تاثر دست بر علامت ها می گذارد:
- چه چاله های عمیقی !"
آنقدر به
خودم گوش میدهم
كه
رودخانة گِلآلود زلال میشود
كلمهها
برای بیرون آمدن بالبال میزنند
پرندهها تمامِ شاخههایِ
دُور و برم را میگیرند .
كلمهها
چیزی میخواهند
پرندهها چیزی
و
رودخانه آنقدر زلال شده
كه عزیزترین مُردهات را بیصدا
كنارت حس میكنی
چشم هایت را
میبندی ، حرف نمیزنی ،
ساعتها
این دركِ من
از توست :
در سكوتت مُردهها جابهجا
میشوند
ــ كسی كه منم
، اما كلمة تو با آن آمد ــ
طول میكشد ،
سكوتت طول میكشد
آنقدر كه
پرندهها به تمامِ بدنت نوك
میزنند
و چیزی میخواهند
كه تو را زجر میدهد
ــ از هیچكس نتوانستهام
، نمیتوانم جدا شوم ــ
این دركِ من
از ، من و توست .
به جادهها
نمیاندیشی ، به كشتیها
نمیاندیشی
به فكرِ استخوانهایت در خاكی
استخوانهایی كه بیشك آرام نخواهند شد
من از سكوتِ
تو بیرون میآیم
و
میدانم آدمهای زیادی در
تو زجر میكشند
و میدانم كه
رفتهرفته
در این فرشِ كهنه
در این دودكشِ روبرو
در این درختِ باغچه
ریشه میكنی
و میدانم كه
تو سالهاست در من
حرف نمیزنی
حرف نمیزنی
حرف نمیزنی
از يك مرگ به مرگ ِديگر فردا در فراموشی بود تفريق ِصورتهای سرگيجه در تن پوش ژندهی كودكی دو دشنه گم شده بود در ذغال
چه چيز ميانِ آدمها عوض شده ؟
|
About
!!!هیچ وبلاگی و لینک نمیکنم...
Home
|